تبليغاتX
jirjirak2

....

با سر و زلف تو آشفتگی تازه کنم

لیک در تاب مشو کار باندازه کنم

قصه لیلی و افسانه عشق مجنون

داستان کهنی بود و منش تازه کنم

دامن از کف چه کشی از پی رسوایی من

کز تهی دستی خود شهر پر آوازه کنم

پرده در شد گل و می گفت شوم زرد ز شرم

گرنه از خون دل غنچه برخ غازه کنم

بسفر رفتی و شد حسن ز دروازه برون

من بدریوزه ز پی روی بدروازه کنم

گر بهم زد ورق شعر مرا دست حسود

شاعر ماهر شیرازم و شیرازه کنم

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18 ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  |