....
با سر و زلف تو آشفتگی تازه کنم
لیک در تاب مشو کار باندازه کنم
قصه لیلی و افسانه عشق مجنون
داستان کهنی بود و منش تازه کنم
دامن از کف چه کشی از پی رسوایی من
کز تهی دستی خود شهر پر آوازه کنم
پرده در شد گل و می گفت شوم زرد ز شرم
گرنه از خون دل غنچه برخ غازه کنم
بسفر رفتی و شد حسن ز دروازه برون
من بدریوزه ز پی روی بدروازه کنم
گر بهم زد ورق شعر مرا دست حسود
شاعر ماهر شیرازم و شیرازه کنم

