هر جا ميروم؛ هر کار ميکنم تو بدنبالم ميآيي . گاه ميخواهم برگردم و گلويت را بگيرم و آنقدر بفشارم تا ديگر از پاي بيافتي و نتواني بدنبالم بيايي. اي سايه من؛ تو در روزگار کودکي؛ آنزمان که در کوچهها با بچه هاي همسايه بازي ميکردم و غافل از جور زمان و حيله روزگار قهقه ميزدم و از پي هم ميدويديم و طناببازي ميکرديم و آب جوي بهم ميپاشيديم بدنبالم بودي. وقتي به مدرسه ميرفتم و هر روز چند کتاب و دفتر بدست گرفته و با همشاگرديهاي خود راز دل ميگفتيم و نزديک امتحانات کنار سبزه يا باغچهاي مينشستم و درس ياد ميگرفتم تو نيز نزديکم قرار داشتي. اي سايه من ! تو هميشه دوست و رفيق من بودي وقتي از نيرنگ دوستان و بدخويي اطرافيانم دل آزرده و اندوهگين ميشدم و اززندگي و جهان سير ميگشتم باز ترا بدنبال خويش ميديم. اي سايه روزگاري خواهد رسيد که زير بار سالهاي عمر خم ميشوم و پير و سالخورده تکيه بچوبدستي ميکنم و از پي روزهاي زيباي جواني و ايام سپري شده زندگي ميکنم و تو نيز مانند امروز دنبالم هستي. کاش ميتوانستم دوستي چون تو پايدار< ياري مانند تو وفادار داشته باشم. اي سايه من هيچکس چون تو تا واپسين دم زندگي همراه و دمساز من نخواهد بود. اين تو هستي که روزي تا دل خاک مرا همراهي و دنبال خواهي کرد و با من به آغوش نيستي و فنا خواهي رفت.

