تبليغاتX
jirjirak2

خزان عشق

هوای کوی تو جان پرور است و روحانی است

در سرای تو، به از سرای سلطانی است

به سلسبیل گذرگر کنم نظر نکنم

که قوت لعل لبت به ز آب حیوانی است

ز طره تو سخن بود و ماند تا به قیامت

سخن دراز شد از بس که قصه طولانی است

به جرم عشق بکشتی مرا نمی­دانم

که این طریقه کفر است یا مسلمانی

چرا ننالد دل، چون بند طره توست

چرا نگرید برخود کسی که زندانی است

شگفت آمدم از کار خویش و صحبت دلبر

که مور را سخن از حشمت سلیمانی است

سئوال کرد اگر آن ستگمر از دل .....

بگو که خانه عشق تو رو به ویرانی است
|+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17 ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  |