خزان عشق
هوای کوی تو جان پرور است و روحانی است
در سرای تو، به از سرای سلطانی است
به سلسبیل گذرگر کنم نظر نکنم
که قوت لعل لبت به ز آب حیوانی است
ز طره تو سخن بود و ماند تا به قیامت
سخن دراز شد از بس که قصه طولانی است
به جرم عشق بکشتی مرا نمیدانم
که این طریقه کفر است یا مسلمانی
چرا ننالد دل، چون بند طره توست
چرا نگرید برخود کسی که زندانی است
شگفت آمدم از کار خویش و صحبت دلبر
که مور را سخن از حشمت سلیمانی است
سئوال کرد اگر آن ستگمر از دل .....

