نفس در چشم حسرت فریاد جا کن ......
بیا جانا ببین قلبم شکستس ....
نگاهم مثل این دل پاره پاره است ...
بیاد جانا که فردا ما دگر کاری نداریم ....
در این میخانه ما هیچ فریادی نداریم ....
بیا جانا قفس در کنج سینه تنگ می فشارد....
زمانه با دلم آهنگ تلخ دارد...
بیا جانا ببین فریاد ما در سینه جایی ندارد..
ببین اینجا که جز تو هیچ ساقی ندارد....

(من نگارنده آن عصر پر از تالابم....
من سکوت شبم و ، تقدیری پر از بارانم....
من پر از لحظه ابهام و، این مست ترین روز منست...
من سکوت شبم و، مست ترین نقطه شیرین لعل لبت ....
من پرم زین حادثه در شب تقدیر شبت ....
گرچهام بازندهام و خاموش ترین نور شبت ....
باز هم سرمنزله نقطه آغازترین شعر شبم ....
بازهم مجنون شب بی شب تقدیر توأم ....
من قافیه بازم و ، باز هم سوختنی تر ز شبت.....
حاشیهی گرمی شبم و، گرمی شبهای توأم.......
من خود باخنهام، خود باخته آغوش تنت، گرمتر از لعل لبت....
وسوسهانگیز ترین بودی و من مجنون ترین شعر شبت....
نیکترین جام تویی و، در پس این قصه اندوه منم ......
لعل داغ لب نیک نشست بردل این خستهی جان....و تاب نداشت...
خاطرت بر دل ایام نشست و قصد رهایی نداشت......)
کنج این خلوت مرده ...
یک نفس بی آشیونه ......
یه نگاه پیر مرده ....
تا افق شاید که بازم، یک فضای خالی مونده ....
کنج برگای بی رنگش .....
رنگی از سیاهی شب....
تو در و دیواره شهره ...
رنگ سردی از یک خیانت ...
کنج این ساکن مغموم ....
هیچی جز گنگی نبوده ...
شایدم یک پرسش دیر ....
که چرا تنها نشونده ....
کنج این قاب شکسته ...
تو ی یک فضای پاره ....
یک نگاه سرد و خاموش .....
توی این حصار نشونده ....
کی میدونه رنگ این نگاهش ......
توی کدووم قلبی نشسته ....
ندارم ز دام نگاه تو یکدم رهایی
بجز انتظار، چه حاصل از آشنایی
کنون در رهت فتادم ز پا
برفت از دلم آن نگاه روش نما
وفادار بودم به گرمی نگاهت
چه اکنون دم از بی وفایی
گرفتار عشقت، نظر کن به سیما
که هر دم بنالد دلم از بی وفایی ها
جدا گشتی اما، گناهم ندانم
بیا مونس جان تو حالا تو حالا
....... مشو غافل از این حاجت دل
بجوی از نگاهش سرودی ز خواهش
رفتی بی آنکه جوابی به دل خسته بدی....
رفتی بی آنکه به من دل شده خسته نگاهی بکنی....
یادته رفیق من ...
رفتی بی آنکه بدانی من هنوز معلقم پشت نگاه....
رفتی بی آنکه بدونی دلبستگی از من بگسست....
یادته رفیق.....
رفتی اما من هنوز پر از گلایه ام .....
رفتی اما من هنوزم پرم از حرف سکوت ........
هی رفیق....
کاش میشد بجای این رفتنتون ...
قرص کامل ماه می نشست تو خونمون....
کاش بازم یاد بگیرم ...
دیدن دلبستگی هامو .. ای رفیق....
امشب ز غمت روی بمیخانه نهادیم .....
با یاد تو لب بر لب پیمانه نهادیم ......
حسرت زده - دل سوخته - مغموم و پریشان ...
از رنج و محن روی بمیخانه نهادیم .....
سوزنده چو شمعیم بهر بزم و بهر جمع ...
دیوانه بهر محفل و بیگانه در این شهر......
رو جانب میخانه غریبانه نهادیم....
از خانه بریدیم و زکاشانه گسستیم.....
سر در ره عشق تو دلیرانه نهادیم ....
ما زادهء فقر و ستم و رنج زمانیم.....
پا از غم ایام در این خانه نهادیم ....
قمری صفت از دام وفا رفته ای افسوس .....
با آنکه در این دام بسی دانه نهادیم .....
ای وای از آن عمر گرانمایه که (.....)....
ما بر سر راه دل دیوانه نهادیم .....
آهنگ تار ناله جانسوز عاشق است
روز فراق چون شب تار است و وصل دوست
در تیره شب چه دست دهد روز عاشق است
دررزم عشق حیله و افسونگری رواست
چشمان یار شعبده آموز عاشق است
(صدرالدین محلاتی شیرازی)
باز آ که بی تو تیره بود آشیانه ام
هر شب که یاد تو کنم ای ماه بامداد
صد آفتاب سر زند از بام خانه ام
خوش آن شبی که سر بنهادم بپای تو
تو سر نهادی از سر مستی بشانه ام
یک شعله آتشم زبرم دور شو مباد
در تو خدا نکرده بگیرد زبانه ام
با من دگر فسانه ی عشق و جنون مگوی
مجنون شده بخواب عدم از فسانه ام
دانی چه اتشی بدل من نهفته است
یک شب اگر که گوش کنی بر ترانه ام
وصل تو از خدا بدعا میکنم طلب
ای بیخبر ز راز و نیاز شبانه ام
... بشور بختی من بین که سالهاست
بر تیر حادثات زمانه نشانه ام

باز با رنج و غم دوری شکیبا مانده ام
در پیت دیگر نه بتوانم غبار ره شوم
من که چون نقش قدم های تو بر جا مانده ام
همچنان فانوس بیرنگم که هنگام غروب
ساربانم برده از یاد و بصحرا مانده ام
رفتی از دستم که تا رسوا نمانی ایدریغ
کاین من از دست رفته بی تو رسوا مانده ام
بی نیازت دیده ام با خویشتن اما هنوز
همچنان من در نیاز و در تمنا مانده ام
رهنورد باد پیمایت سبکسر میرود
تا من درمانده سر در پیش و از پا مانده ام
چون رسد امروز با من و عده فردا کند
در فریب وعده امروز فردا مانده ام
یاد گوهر ناشناسان دیده ام دریا کند
گوهری هستم که در آغوش دریا مانده ام
میرو با دیگرانم میسپارد او ....
خود نمیداند که من تنهای تنها مانده ام
