تبليغاتX
jirjirak2

jirjirak2

هیس!!!!!

واژه انگار میخونه رنگ گلای اطلسی...

واژه هر بار میخونه صدای محبوب دل و ....

محبوب از راه میرسه با یه بغل گلای عشق ...

هدیه داره واسه عشق رنگ گلای خونه رو ...

واژه فریاد میزنه کجایی ای نیاز من ...

واژه فریاد میاره بیا تو این خیال خاطرات خوب من .... 

هر روز اینجا میشنیم به انتظار. داغ دلم تازه میشه ...

محبوب از راه برسه بند دلم پاره بشه....

گنگ و مغموم  لبای این ساده دلم ...

روزا هر روز میگذرن قانع میشه کار دلم ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

چی شده. حالا که من اسیر و غرق اون نگاتم..

چی شده. حالا که من مغموم اون صدای پاکت هستم ...

چی شده. حالا که من فدایی اون لبهای داغم..

چی شده مهربونم. برق نگاه من و تو گرم هنوز...

زنجیر محبیت عاشقانه هامون پیوند هنوز ...

چی شده ای عزیز ما هنوز منتظریم .. منتظر یه نیم نگاه تو....

وزش قاصدک شهرتون میاد. فریاد میزنه...

باز کنین پنجره ها رو . داغ نگاهش داره میاد....

چی شده ای مهربون ما هنوزم اسیرتیم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

بوی خواستنت خیلی قشنگه....

نازنیم...

تن سپردن به دلت خیلی قشنگه ...

بوی این هوای عاشقانه هات ...

توی قاب خالی خیال ما . خیلی قشنگه ....

سرسپرده های این آهوی شرقی ...

توی تقدیر خیال خیلی قشنگه ....

تن تو عبور یک کویره برگه ....

مثل یک ترانه وحشی باده ....

آسمون خالی میشه وقتی تو هستی از ستاره هاش...

من و ماه و یک شب و راز و نیاز....

سازی از صدای بودن تو . توی گلبرگ گلای خونمون ...

خواستنت شکستن دیوار روده ....

جاریه اما پر از رود غروره ....

خواستنت مثل یک شعر عبور ...

بودنت با خودنت خیلی قشنگه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  | 

من پر از حسرت اون نگاه گرمتم..

من پر از حسرت سرخی لباتم ...

من پر از وسوسه رسیدن آغوش تو ....

من پر از وسوسه شنیدن صدای تو ....

گرمی لبای سرخ مهربون تو. تو نگاه حسرتم ...

مونده اینجا توی تنم ....

تو بیا بنشین کنارم:مهربونم: آخرین شعر منی ...

آخرین وسوسه رسیدنه شب منی ...

اینجا لحظه هام همه حسرت بودن با توآن....

اینجا لحظه هام پر از سکوت یک نگاه .....

اینجا واژه ها بدون تو سکوت مرهم میدونن....

آخرین حسرت من نفس گرم توئه ....

آخرین حسرت من گرفتن دست توئه. قلب توئه ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  | 

یه نبرد کهنه در دلم آغاز شد ....

یه نگاه تازه دلم شیدا شد ....

یه نیاز تازه رها شدن ..

من و اون شبه شکسته ی بیصدا ...

خسته و رها شده به امید اون صدا .....

با نگاه تازه تر درگیر شد....

با خیال بودنش تقصیر شد ....

یک نفس که بی تو بی پروازم.....

به امید گرمی بودنت  تو کویر غصه ام من شادم .....

غصه هام یکی یکی پر میکشن ....

میگم و صدای تو تا از قفس آزاد بشه ...

نبض خواستن توی تنت رها بشه ... تو آغوشت .... آغاز بشه ...

باز صدای پر کشیدن  صدات میاد ....

زخم کهنه ی نگاه تو سر باز شد ......

یه نبرد کهنه در دلم آغاز شد .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  | 

با سر و زلف تو آشفتگی تازه کنم

لیک در تاب مشو کار باندازه کنم

قصه لیلی و افسانه عشق مجنون

داستان کهنی بود و منش تازه کنم

دامن از کف چه کشی از پی رسوایی من

کز تهی دستی خود شهر پر آوازه کنم

پرده در شد گل و می گفت شوم زرد ز شرم

گرنه از خون دل غنچه برخ غازه کنم

بسفر رفتی و شد حسن ز دروازه برون

من بدریوزه ز پی روی بدروازه کنم

گر بهم زد ورق شعر مرا دست حسود

شاعر ماهر شیرازم و شیرازه کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  | 

هر جا ميروم؛ هر کار ميکنم تو بدنبالم مي‌آيي . گاه ميخواهم برگردم و گلويت را بگيرم و آنقدر بفشارم تا ديگر از پاي بيافتي و نتواني بدنبالم بيايي. اي سايه من؛ تو در روزگار کودکي؛ آنزمان که در کوچه‌ها با بچه هاي همسايه بازي ميکردم و غافل از جور زمان و حيله روزگار قهقه ميزدم و از پي هم ميدويديم و طناب‌بازي ميکرديم و آب جوي بهم ميپاشيديم بدنبالم بودي. وقتي به مدرسه ميرفتم و هر روز چند کتاب و دفتر بدست گرفته و با همشاگرديهاي خود راز دل ميگفتيم و نزديک امتحانات کنار سبزه يا باغچه‌اي مي‌نشستم و درس ياد ميگرفتم تو نيز نزديکم قرار داشتي. اي سايه من ! تو هميشه دوست و رفيق من بودي وقتي از نيرنگ دوستان و بدخويي اطرافيانم دل آزرده و اندوهگين ميشدم و اززندگي و جهان سير ميگشتم باز ترا بدنبال خويش ميديم. اي سايه روزگاري خواهد رسيد که زير بار سالهاي عمر خم ميشوم و پير و سالخورده تکيه بچوبدستي ميکنم و از پي روزهاي زيباي جواني و ايام سپري شده زندگي ميکنم و تو نيز مانند امروز دنبالم هستي. کاش ميتوانستم دوستي چون تو پايدار< ياري مانند تو وفادار داشته باشم. اي سايه من هيچکس چون تو تا واپسين دم زندگي همراه و دمساز من نخواهد بود. اين تو هستي که روزي تا دل خاک مرا همراهي و دنبال خواهي کرد و با من به آغوش نيستي و فنا خواهي رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

چقدر زيبا بودي ؛ چه بگويم ....
زيبا به چشمان سياه و بادامي ...
مانند يک نقاش زيبا پسند و عاشق ....
يادم هر گز نخواهد رفت نخستين بار که چشمانم به چشمانت افتاد...
و لرزش و لرزشي که بخاطر نور چشمانت بود ....
چشمان سياه و مخمورت ...
و انقلاب قلبم .. بخاطر زيبايي تو ....
زيبايي که مرا شيفته خود کرد....
و اختياري که از من به يغما بردي .....
من لحظه به لحظه به انتظار وصلت نشستم ...
اما چه سرد بودي و بي جان ........
و سکوتي که در عمق وجودم محو گشت ....
و رقيبي که تو را از من ربود ...
يادم هست بمن گفت .... کسي را که تو دوست داري معشوق ديگري دارد !
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

هوای کوی تو جان پرور است و روحانی است

در سرای تو، به از سرای سلطانی است

به سلسبیل گذرگر کنم نظر نکنم

که قوت لعل لبت به ز آب حیوانی است

ز طره تو سخن بود و ماند تا به قیامت

سخن دراز شد از بس که قصه طولانی است

به جرم عشق بکشتی مرا نمی­دانم

که این طریقه کفر است یا مسلمانی

چرا ننالد دل، چون بند طره توست

چرا نگرید برخود کسی که زندانی است

شگفت آمدم از کار خویش و صحبت دلبر

که مور را سخن از حشمت سلیمانی است

سئوال کرد اگر آن ستگمر از دل .....

بگو که خانه عشق تو رو به ویرانی است
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  | 

خوب سلام انگاری به بازی یلدا دعوت شدم اما خوب یلدا که تموم شد نشد مگه ولی نمیدونم توی این بازی باید چه مطالبی رو بگم؟ خوب البته اینم میشه به حساب هیجان این بازی گذاشت بازی که از پیش نمیدونی چه تعریفی باید براش داشته باشی .

ــ من جیرجیرک۲ هستم متولد ۵۴ وب لاگ نویسی رو از سال فکر کنم ۸۱ یا نه ۸۲ شروع کردم تو پرشین لاگ و اولین دوستان لاگیم سان و مشرقی بودن و آخرین دوستم این امید بود که توی یه جشن کوشولو باهاش آشنا شدم واقعا خوشتیفه ( خیلی هم خوب بودن ) ساکت و آرومم بدون کوچترین خشانتی البته این ساکت بودن رو از اول به ارث نبردم بعد از یه عمر شیطنت تازه یاد گرفتم که ساکت باشم. 

خیلی سخته آخه بابا این شد بازی ( واقعا حقت اگر بکشند این امید را )

ــ به شرایط زندگی به خودی خود عادت میکنم و سعی میکنم صحه صدر داشته باشم دوستانم رو خیلی با دقت و وسواس انتخاب میکنم اصلا هم خسته نمیشم از صبر کردن اصلا چه معنی میده که آدم خسته بشه

در مجموع زیاد توی جمع ظاهر نمیشم دلیلش رو نمیدونم و نتونستم کفش کنم آدم کم حرفی هم هستم

توی بلاگفا زیاد دیگه مطلب نمی نویسم و بکلی از شرایط یک وبگاه دار خارج شدم موضوعات وبگاه اکثر دوستان لاگی برام جالب هستن و سعی میکنم هرازگاهی یه سری به وب گاه ها بزنم و توی بلاگفا فقط چند نفرو میشناسم امید - دریم مریم - سان و فرسان از بقیه هم خبری ندارم .

همین و چون کسی رو نمیشناسم ادامه بازی رو وصل میکنم به خود امید

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  |