تبليغاتX
jirjirak2
و من تنهای تنهایم چهارشنبه 1390/07/27 11:38 قبل از ظهر
و من تنهای تنهایم

درون واژهای تو خالی

و اطرافم

پر از غوغای پرتاب واژگانی از سکوت

بدون اندکی شادی و چالش های بی بستر

کنار دربک های بستهء اطرافیانم

و من تنهای تنهایم

به مانند کودکی پر شور اما بغضی در گلو مانده

پر از اندوه جا مانده از یک سراب

و من باز هم تنهایم

در خیابان های سرد این شهر شلوغ بی نفس

چه می دانم چقدر هستند به مانند دلم تنها

نشسته این غبار لعنتی این تنهایی ساکن

و این احساس سرد و بیروحی که درمانش نامعلوم و گنگ است

و یک پرسش؟؟؟

خدایا! چرا اینجا کنار اینهمه تن هنوزم هم من تنهای تنهایم

خدایا! من چرا این قدر بی حسم

سکوت هر کسی شاید یک نشان دارد

نه مثل این سکوت بی رمق

و من با هم تنهایم

و این تنهایی من قسمت شده است با شب های هم رازم

و میدانم که سخت بیمارم

باز تنهای تنهایم و حرف هایم همچنان در این گلو مانده است

 

 

 

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

اندوه جان دوشنبه 1389/10/13 3:12 بعد از ظهر
باورم نیست که رفتست از نگاه سرد من ...

باورم نیست که رفتی در سکوت سرد من...

باورش سخت است و طاقت کش برای قلب من...

لیک هر دم این تحمل طبل میکوبد بردرش...

بعد تو هیچکس یاورش هرگز نخواهد بود بر زمین..

طبل تنهایی بکوبد سخت اکنون بر زمین...

رفتی و در رفتنت اندوه جان ریشه کردست در تنم...

بی خبر رفتی بی وفا رفتی و سوزاندی این تنم...

اندوهگین ماندم و باز تنها ماندم و بازهم طبل رسوایی در برم...

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

روزگاری که گذشت شنبه 1389/05/23 12:45 بعد از ظهر
روزگاری بگذشت ...

دوستیمان پابرجا...

خط عشق آزاد است.....

رنگ دیدار ببین پرتوی دیگر دارد .....

روزگاری بگذشت ..

غرق آن لحظه شیرین بودم...

که به آسانی آب برخوردم ....

برخوردم به رخ ماه تر از رنگ گلش ...

بوسه ای من چیدم ...

که ندانستم تا ابد داغ دل است ....

روزگاری بگذشت..

صورتم پیر شده است...

خط و خال ابروی شدست چین و چروک....

روزگاری بگذشت ....

من و تو ما شده ایم ....

غافل از این گذر سرد زمان ...

روزگاری بگذشت ...

دست غارتگر احساس زمان او را بروبود ...

من ماندم....

تنهاترم از پیش که او نیست کنون ......

روزگاری که گذشت بس تلخ است....

که نه دانم مرهم آن زخم چه بود و که چه هست ....

روزگاری که گذشت آسان نیست...

چیستانی است که جوابی ندهد بر قلبم ....

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

آنکه برد چهارشنبه 1389/05/20 4:55 بعد از ظهر
آنکه ما را برد در انتهای راه اکنون کجاست...

وانکه ما را آشنا کرد با حرف نو این راه نو اکنون کجاست..؟

آنکه که هر دم حرفی از نو رستگی داشت " تازگی داشت اکنون کجاست...

وانکه ما را برد در رویای دوست اکنون کجاست...

حرف مجنون زد" لیلی زد" شیرین و فرهاد را ستود ....

وانکه ما را خواند در فضای کوه بیستون اکنون کجاست ...

آنکه  ما را خواند هر دم بر نگاه  یک داستان تازه از رمز و رموز...

حال و اکنون ما شدیم یک جا مانده از این فصل دور .....

فصل دوری بی عبور" خشک و خالی " گنگ بی معنی تر از جام تهی ...

 

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

هر چه باشم یکشنبه 1389/05/17 3:45 بعد از ظهر
هر چه بودم هر چه هستم همچنانم عاشقم....

عاشقی آنکه نامش تا ابد ماند به یک دیوانگی ....

هر چه باشم همچنان سرمست خواهم بود از یک نگاه ...

دوستدار دادن یک شاخه ی پر مهر گل بر دامنت....

هر چه باشم من هنوزم خواستار روئیدنم در این کویر ....

باغبانی باشم و برچینم از باغ دلت یک بوسه وصف ناپذیر ....

هر چه باشم آسمان این دلم تا ابد خواهان یک لبخند توست...

هر چه بودم و هستم باز هم من عاشقم حتی برای یک نفس ....

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

بیا ... چهارشنبه 1388/06/04 4:33 بعد از ظهر
بیا جانا دل از پرده برون کن .....

نفس در چشم حسرت فریاد جا کن ......

بیا جانا ببین قلبم شکستس ....

نگاهم مثل این دل پاره پاره است ...

بیاد جانا که فردا ما دگر کاری نداریم ....

در این میخانه ما هیچ فریادی نداریم ....

بیا جانا قفس در کنج سینه تنگ می فشارد....

زمانه با دلم آهنگ تلخ دارد...

بیا جانا ببین فریاد ما در سینه جایی ندارد..

ببین اینجا که جز تو هیچ ساقی ندارد....

بیا

 

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

من.... دوشنبه 1388/06/02 4:55 بعد از ظهر
 این شعر و یکسال پیش گفتم وقتی داشتم خاطراتم و مرور مکردم . حالا یکم ویرایشش کردم اما بازم اونی خودم میخواستم نشد

 

(من نگارنده آن عصر پر از تالابم....

من سکوت شبم و ، تقدیری پر از بارانم....

من پر از لحظه ابهام و، این مست ترین روز منست...

من سکوت شبم و، مست ترین نقطه شیرین لعل لبت ....

من پرم زین حادثه در شب تقدیر شبت ....

گرچه­ام بازنده­ام و خاموش ترین نور شبت ....

باز هم سرمنزله نقطه آغازترین شعر شبم ....

بازهم مجنون شب بی شب تقدیر توأم ....

من قافیه بازم و ، باز هم سوختنی تر ز شبت.....

حاشیه­ی گرمی شبم و، گرمی شب­های توأم.......

من خود باخنه­ام، خود باخته آغوش تنت، گرمتر از لعل لبت....

وسوسه­انگیز ترین بودی و من مجنون ترین شعر شبت....

نیک­ترین جام تویی و، در پس این قصه اندوه منم ......

لعل داغ لب نیک نشست بردل این خسته­ی جان....و تاب نداشت...

خاطرت بر دل ایام نشست و قصد رهایی نداشت......)

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

کنج چهارشنبه 1388/05/28 11:53 قبل از ظهر

کنج  این  خلوت مرده ...

یک نفس بی آشیونه ......

یه نگاه پیر مرده ....

تا افق شاید که بازم، یک فضای خالی مونده ....

کنج برگای بی رنگش .....

رنگی از سیاهی شب....

تو در و دیواره شهره ...

رنگ سردی از یک خیانت ...

کنج این ساکن مغموم ....

هیچی جز گنگی نبوده ...

شایدم  یک پرسش دیر ....

که چرا تنها نشونده ....

کنج این قاب شکسته ...

تو ی یک فضای پاره ....

یک نگاه سرد و خاموش .....

توی این حصار نشونده ....

کی میدونه رنگ این نگاهش ......

توی کدووم قلبی نشسته ....


نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

حاجت دوشنبه 1388/05/26 2:11 بعد از ظهر

ندارم ز دام نگاه تو یکدم رهایی

بجز انتظار، چه حاصل از آشنایی

کنون در رهت فتادم ز پا

برفت از دلم آن نگاه روش نما

وفادار بودم به گرمی نگاهت

چه اکنون دم از بی وفایی

گرفتار عشقت، نظر کن به سیما

که هر دم بنالد دلم  از  بی وفایی ها

جدا گشتی اما، گناهم ندانم

بیا مونس جان تو حالا تو حالا

....... مشو غافل از این حاجت دل

بجوی از نگاهش سرودی ز خواهش

 

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |

رفتی.... پنجشنبه 1388/05/22 1:41 بعد از ظهر
یادته رفیق من ‌.....

رفتی بی آنکه جوابی به دل خسته بدی....

رفتی بی آنکه به من دل شده خسته نگاهی بکنی....

یادته رفیق من ...

رفتی بی آنکه بدانی من هنوز معلقم پشت نگاه....

رفتی بی آنکه بدونی دلبستگی از من بگسست....

یادته رفیق.....

رفتی اما من هنوز پر از گلایه ام .....

رفتی اما من هنوزم پرم از حرف سکوت ........

هی رفیق....

کاش میشد بجای این رفتنتون ...

قرص کامل ماه می نشست تو خونمون....

کاش بازم یاد بگیرم ...

دیدن دلبستگی هامو  .. ای رفیق....

 

 

نوشته شده توسط jirjirak2  | لینک ثابت |