تبليغاتX
jirjirak2
بیا جانا دل از پرده برون کن .....

نفس در چشم حسرت فریاد جا کن ......

بیا جانا ببین قلبم شکستس ....

نگاهم مثل این دل پاره پاره است ...

بیاد جانا که فردا ما دگر کاری نداریم ....

در این میخانه ما هیچ فریادی نداریم ....

بیا جانا قفس در کنج سینه تنگ می فشارد....

زمانه با دلم آهنگ تلخ دارد...

بیا جانا ببین فریاد ما در سینه جایی ندارد..

ببین اینجا که جز تو هیچ ساقی ندارد....

بیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

 این شعر و یکسال پیش گفتم وقتی داشتم خاطراتم و مرور مکردم . حالا یکم ویرایشش کردم اما بازم اونی خودم میخواستم نشد

 

(من نگارنده آن عصر پر از تالابم....

من سکوت شبم و ، تقدیری پر از بارانم....

من پر از لحظه ابهام و، این مست ترین روز منست...

من سکوت شبم و، مست ترین نقطه شیرین لعل لبت ....

من پرم زین حادثه در شب تقدیر شبت ....

گرچه­ام بازنده­ام و خاموش ترین نور شبت ....

باز هم سرمنزله نقطه آغازترین شعر شبم ....

بازهم مجنون شب بی شب تقدیر توأم ....

من قافیه بازم و ، باز هم سوختنی تر ز شبت.....

حاشیه­ی گرمی شبم و، گرمی شب­های توأم.......

من خود باخنه­ام، خود باخته آغوش تنت، گرمتر از لعل لبت....

وسوسه­انگیز ترین بودی و من مجنون ترین شعر شبت....

نیک­ترین جام تویی و، در پس این قصه اندوه منم ......

لعل داغ لب نیک نشست بردل این خسته­ی جان....و تاب نداشت...

خاطرت بر دل ایام نشست و قصد رهایی نداشت......)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

کنج  این  خلوت مرده ...

یک نفس بی آشیونه ......

یه نگاه پیر مرده ....

تا افق شاید که بازم، یک فضای خالی مونده ....

کنج برگای بی رنگش .....

رنگی از سیاهی شب....

تو در و دیواره شهره ...

رنگ سردی از یک خیانت ...

کنج این ساکن مغموم ....

هیچی جز گنگی نبوده ...

شایدم  یک پرسش دیر ....

که چرا تنها نشونده ....

کنج این قاب شکسته ...

تو ی یک فضای پاره ....

یک نگاه سرد و خاموش .....

توی این حصار نشونده ....

کی میدونه رنگ این نگاهش ......

توی کدووم قلبی نشسته ....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  | 

ندارم ز دام نگاه تو یکدم رهایی

بجز انتظار، چه حاصل از آشنایی

کنون در رهت فتادم ز پا

برفت از دلم آن نگاه روش نما

وفادار بودم به گرمی نگاهت

چه اکنون دم از بی وفایی

گرفتار عشقت، نظر کن به سیما

که هر دم بنالد دلم  از  بی وفایی ها

جدا گشتی اما، گناهم ندانم

بیا مونس جان تو حالا تو حالا

....... مشو غافل از این حاجت دل

بجوی از نگاهش سرودی ز خواهش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

یادته رفیق من ‌.....

رفتی بی آنکه جوابی به دل خسته بدی....

رفتی بی آنکه به من دل شده خسته نگاهی بکنی....

یادته رفیق من ...

رفتی بی آنکه بدانی من هنوز معلقم پشت نگاه....

رفتی بی آنکه بدونی دلبستگی از من بگسست....

یادته رفیق.....

رفتی اما من هنوز پر از گلایه ام .....

رفتی اما من هنوزم پرم از حرف سکوت ........

هی رفیق....

کاش میشد بجای این رفتنتون ...

قرص کامل ماه می نشست تو خونمون....

کاش بازم یاد بگیرم ...

دیدن دلبستگی هامو  .. ای رفیق....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

اشک حسرت

امشب ز غمت روی بمیخانه نهادیم .....

با یاد تو لب بر لب پیمانه نهادیم ......

حسرت زده - دل سوخته - مغموم و پریشان ...

از رنج و محن روی بمیخانه نهادیم .....

سوزنده چو شمعیم بهر بزم و بهر جمع ...

دیوانه بهر محفل و بیگانه در این شهر......

رو جانب میخانه غریبانه نهادیم....

از خانه بریدیم و زکاشانه گسستیم.....

سر در ره عشق تو دلیرانه نهادیم ....

ما زادهء فقر و ستم و رنج زمانیم.....

پا از غم ایام در این خانه نهادیم ....

قمری صفت از دام وفا رفته ای افسوس .....

با آنکه در این دام بسی دانه نهادیم .....

ای وای از آن عمر گرانمایه که (.....)....

ما بر سر راه دل دیوانه نهادیم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

روی نگار ماه دل افروز عاشق است

آهنگ تار ناله جانسوز عاشق است

روز فراق چون شب تار است و وصل دوست

در تیره شب چه دست دهد روز عاشق است

دررزم عشق حیله و افسونگری رواست

چشمان یار شعبده آموز عاشق است

(صدرالدین محلاتی شیرازی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

ماتم سراست بی رخت ای دوست خانه ام

باز آ که بی تو تیره بود آشیانه ام

هر شب که یاد تو کنم ای ماه بامداد

صد آفتاب سر زند از بام خانه ام

خوش آن شبی که سر بنهادم بپای تو

تو سر نهادی از سر مستی بشانه ام

یک شعله آتشم زبرم دور شو مباد

در تو خدا نکرده بگیرد زبانه ام

با من دگر فسانه ی عشق و جنون مگوی

مجنون شده بخواب عدم از فسانه ام

دانی چه اتشی بدل من نهفته است

یک شب اگر که گوش کنی بر ترانه ام

وصل تو از خدا بدعا میکنم طلب

ای بیخبر ز راز و نیاز شبانه ام

... بشور بختی من بین که سالهاست

بر تیر حادثات زمانه نشانه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  | 

من این نامه را برای مردمی می نویسم که در روزگاری دور می خواهند بدانند در خرداد 1388 در
ایران چه گذشت :
مردم آینده سلام ، امیدوارم که حالتان خوب باشد و اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگویم
که حتمن الان که شما این خطوط را می خوانید من و تمام  دوستانم سالهاست که مُرده ایم .
این که چرا مُردیم و با چه کیفیتی مُردیم به شما ربطی ندارد و البته استفاده ای هم برایتان ندارد.
شاید آنچه که از این روزهای عمر ما به درد شما بخورد این است که در این سالها و این روزها
اوضاع مملکتی به نام ایران چه بود و چگونه گذشت .
اخیرن برای اولین بار در کشور ما مناظره های انتخاباتی برگزار میشود . تعدادی میخواهند رییس
جمهور بشوند اما این طور که خودشان می گویند نسل اندر نسل کارشان دزدی بوده و رشوه خواری
و باند بازی. خوب ما مردم این زمانه هم عاشق همین صداقتشان هستیم که می خواهیم یکی شان
را به ریاست جمهوری انتخاب کنیم . چاره دیگری هم نداریم البته .
و اما من بسیار متاسفم که ناچارم { تاکید میکنم ناچارم } از شرکت در انتخاباتی که در آن هر دو
سوی رقابت طرف دیگرش را متهم به  فساد و دروغ و ریا می کنند .

ادامه در وب لاگ گنجشکک اشی مشی.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط jirjirak2  | 

رفتی و بعد از تو من تنهای تنها مانده ام

باز با رنج و غم دوری شکیبا مانده ام

در پیت دیگر نه بتوانم غبار ره شوم

من که چون نقش قدم های تو بر جا مانده ام

همچنان فانوس بیرنگم که هنگام غروب

ساربانم برده از یاد و بصحرا مانده ام

رفتی از دستم که تا رسوا نمانی ایدریغ

کاین من از دست رفته بی تو رسوا مانده ام

بی نیازت دیده ام با خویشتن اما هنوز

همچنان من در نیاز و در تمنا مانده ام

رهنورد باد پیمایت سبکسر میرود

تا من درمانده سر در پیش و از پا مانده ام

چون رسد امروز با من و عده فردا کند

در فریب وعده امروز فردا مانده ام

یاد گوهر ناشناسان دیده ام دریا کند

گوهری هستم که در آغوش دریا مانده ام

میرو با دیگرانم میسپارد او ....

خود نمیداند که من تنهای تنها مانده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط jirjirak2  |